تبليغاتX
♥ღღ فقط باحالا بیان تو ღღ♥

♥ღღ فقط باحالا بیان تو ღღ♥
every body says the sky is blue but i think it's black because your eyes are my sky 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 
مراحل درس خوندن من :
خوابیدن روی جزوه گرفتن مشکلات و نواقص گل های قالی
جمع کردن آشغال های ریز و درشت اطراف زمین
خاک گیری گوشه های موبایل ..
. گرفتن چندین عکس با گوشی از خودم در حالت های مختلف
... ژست درس خوندن اس ام اس بازی با بچه های كلاس که هر کدوم چه قدر درس خوندن
خوندن یادگاری های جزوه که رفقا سرکلاس نوشتن
به فحش کشیدن استاد و فک و فامیل هاش و در آخر هم خسته شدم و رفتم یه چیزی بخورم..
و بعد هم خوابیدن به امید فردا درس خوندن و قبولی
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:17 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
یه پسر عمه دارم

به مامانش میگه مادر... به باباش میگه پدر

وقتی میریم خونشون انگار داریم فیلم هندی میبینیم

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 7:52 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
شايد زن ِخوب مثل دايناسور نسلش منقرض شده باشه ؛

ولي مردِ خوب مثل سيمرغ از همون اول هم افسانه بود !!!!! :D

روزتون مبارك :*

دخترا ناراحت نشيد ؛قسمتی که راجع به خودمون بود شوخي بود ;)

 وگرنه زن هاي خوب خيييييييييييلي زيادن;)

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 14:12 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
هموطن گرامی یارانه شما به زودی قطع خواهد شد، شما در قصابی دیده شدید.
(گشت نامحسوس ستاد هدفمندی یارانه ها)
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:35 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
سلامممم

من برگشتمممممم  

البته با یه داستان توپ! توصیه میکنم حتما بخونید

 

 

 چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید!

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید

 

 

به نظرتون چطور بود؟؟؟؟

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ....:((((

تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیله...

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 10:24 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
سلااااااااامممم دوست جونییییییییاممممممممممممممممم

خوووووووبین؟؟؟

خیلی خوشحالممممممممممم

چون داره عید میشه!

عیدا خیلی بهم خوش میگذره ... البته اگه مسافرت نریمممم بیشتر خوش میگذره

من که عاشق عیدی گرفتنممم شما چی؟؟

یادمه بچه که بودم جاهایی که میرفتیم و بهم عیدی نمیدادن هی عیدیایی که از قبل گرفته بودمو از کیفم در میاوردم جلو صاحب خونه میشمردم تا بفهمه یادش رفته  بهم عیدی بده

بعضیاشونم به رو خودشون نمیاوردم میپرسیدن خوب چقدر عیدی گرفتی شهرزاد خوشکله؟؟

منم میگفتم اگه شما هم مثلا بهم ۲۰۰۰ تومن بدین اینقدر میشه

اون موقع بود که همه میزدن زیره خنده! مامانمم میگفت اا شهرزاد جون عزیزم این چه حرفیه

بعد صابخونه پا میشد بهم عیدی میداد

ولی بعضیاشون خیلی پرو تر بودن و بازم با این کار به رو خودشون نمیاوردن

خلاصه که عیدا خیلی بهم خوش میگذره

از بحث عیدیو اینا بگذریمم یه کم جدی صحبت کنیممم

گاهی بهتره ما آدما به این فکر کنیم شاید امسال سال آخر زندگیمون باشه

پس بهتره در اول هر سال دعا کنیم اون سال بهترین سال باشه و اون سالو طوری زندگی کنیم که همیشه آرزوشو داشتیم

بیخیال حرف بقیه بابا! هر کاری خودت دوس داری بکن  به هر چی علاقه داری بدستش بیار

مگه میدونی چقدر زنده ای ؟؟ که هی میگی بذار واسه بعد!؟؟

امروز و دریاب ! لحظه ها تکرار شدنی نیستناااااااااااااااا

امسال یادمون باشه واسه همه ی مریضایی که آرزوشونو  پیش خونوادشون باشن موقع سال تحویلم دعا کنیممم

مخصوصا واسه اون فرشته کوچولوهایی که هنوز چیزی از زندگیشون نگذشته و سرطان دارن

دعا کنیم خدا همه رو خوب کنه.

دیگه دیگه... واسه خودتون مامان باباتون خواهر برادراتون عمه خاله دایی عمو همه و همه دعا کنید به هر چی میخوان برسن.

اگه منم یادتون بود برام دعا کنید سال دیگه که کنکور دارم دانشگاه تهران قبول شممم..فدای همتون بشمممم

خیلی دوستتون دارممممممممم خیلی زیااااااااااد

سال جدیدو هم به همتون تبریک میگم

 ایشالا که همتون سالم و خوش بخت و موفق و شاد باشییییییییین

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 11:2 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
از یارو می پرسن : امام اول کیه ؟ یخورده فکر می کنه میگه : بابا یکم راهنمایی کنید ... میگن : شمشیرش معروفه ... میگه : آها ...ZORO رو میگید؟
 
 
 
اگر گفتین چرا ایران دکتر های خوبی داره ؟؟
.
.
.
.
...
.
.
.
.
.چون از بچگی تجربه دکتر بازی دارند.
 
 
 
 
 
چهارشنبه سوری قبل از پریدن از روی آتش به موارد زیر توجه کنید:
 ۱ سایز خشتک
 ۲ زاویه پرش
 ۳ استفاده از شورته ماماندوز در زیر شلوار
 ۴ دوری از هر گونه هیجان و جو زدگی علی الخصوص جلوی دخترا
 ۵ فاصله مناسب تا شعله های آتش در هنگام پرش
 ۶ توکل به خدا ،
 آبروی شما آبروی ماست…. ( ستاد پیشگیری از حوادث غیر مترقبه )
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آتش زدن بديها،
پريدن از سختيها،
روشن كردن عشق و خوشبختيها
چهارشنبه سوري بر همه آتيش پاره ها فرخـــنده باد
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:23 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
یارو میره کلیسا مسیحی بشه....کشیش چراغا رو خاموش میکنه و بهش میگه صد بار بگو یا عیسی مسیح!!اونم صد بار میگه یا عیسی مسیح...چراغا که روشن میشه میگه:اللهم صل علی محمد و ال محمد
 
اون دنیا اگه موضوع انشاء بدن :زندگی خودتان را چگونه گذرانده اید؟ همه ایرانیا مینویسن پایِ کامپیوتر فقط منتظر بودیم دانلود شه‎!!
 

 

آموزش انگلیسی با استفاده از اشعار فارسی :

بعد از من تکرار کنید :

مهوش، پریوش/ چه بد کرد/ غلط کرد/ شوهر کرد/ همه را دربه در کرد
...
Mahvash, Parivash what fucked bad, fucked wrong, fucked husband, fucked all door to door :DD
 

 

 

 

متن کامل تشکر شیرازیها از اصغرفرهادی:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بنام خدا
باریکلو.
 
 
 
 
 
از يه طرف پرسيدند: "اسم کوچيك فردوسي چيه ؟"گفت: " ميدان
 
 
 
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 13:22 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
غضنفر میره سیرک ، میگه آقا کارمند استخدام نمیکنین ؟ طرف میگه هنرت چیه ؟ غضنفر میگه من بلدم ادای کلاغ رو تقلید کنم ، طرف میگه خُب منم بلدم قار قار ، برو به درد ما نمیخوری ، غضنفر هم پرواز میکنه و میره

 

 

طرف ميره كتابخونه كتابشو پس بده ميگه:شخصيت زياد داشت اما داستان نداشت.كتابدار ميگه: پس توى الاغ بودى كه دفترتلفن مارو بردى؟ 

 

 

پسر يه اشتباهی ميکنه ، دختر سرش داد ميزنه
پسر بعدش معذرت خواهي ميکنه
----
دختر يه اشتباهي ميکنه ، پسر سرش داد ميزنه
دختر ميزنه زير گريه
... لامصّب بازم پسر معذرت خواهي ميکنه

 

 

توی زندگی انتخاب دو چیز خیلی سخته: ۱- همسر ۲- هندوانه

 

 

این عکسه هم خیلی باحاله

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:17 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 
لحظه هاتی بعد از خوردن نوشابه
فکر می کنید بعد از نوشیدن یک نوشابه در بدن شما چه اتفاقاتی میافتد ؟؟؟
گزارش علمی زیر دقیقا از خوردن زمانبندی شده است ...
10دقیقه بعد:

... 10 قاشق چای خوری شکر وارد بدنتان میشود،میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی‌شوید؟چون اسید فسفریک،طعم آن را کمی میگیرد و شیرینی اش را خنثی میکند.

20 دقیقه بعد:

قند خونتان بالا میرود و منجر به ترشح ناگهانی و یکجای انسولین می شود،کبدتان شروع میکند به تبدیل قند به چربی تا قند خون بیشتر از این بالا نرود.

40 دقیقه بعد:

حالا دیگه جذب کافئین کامل شده،مردمکهای چشم گشاد می شود،فشار خونتان بالا میرود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می‌کند.گیرنده های آدنوزین مغز حالا بلوک می شوند تا از احساس خواب آلودگی جلوگیری کنند.

45 دقیقه بعد:

ترشح دوپامین افزایش پیدا میکند و مراکز خاصی در مغز حالت سرخوشی ایجاد میکنند،تحریک میشوند.این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجاد سرخوشی می‌شود.

60 دقیقه بعد:

اسید فسفریک موجود در نوشابه،داخل روده کوچک،به کلسیم،منیزیم و روی میچسبد.متابولیسم بدن افزایش پیدا میکند. میزان بالای قند خون و شیرین کننده های مصنوعی،دفع هر چه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می‌شوند.

مدتی بعد:

کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرار آور) وارد عمل میشود.حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود،بیش از پیش از طریق ادرار دفع می‌شوند و به همراه آن مقادیر زیادی آب،سدیم و دیگر الکترولیت ها نیز از دست می‌رود.

مدتی بعدتر:

کم کم آن غوغایی که در بدنتان ایجاد شده بود فروکش می‌کند و نوبت به افت قند می‌رسد.در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک پذیر میشوید یا خیلی کرخت و بی حال.حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید دفع کرده اید،آبی که میشد به جای اسید و کافئین و شکر ،حاوی مواد مفیدی برای بدنتان باشد.تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین میرود و شما هوس یک نوشابه دیگر میکنید
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 10:33 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 
شیشه ی پنجره را باران شست...
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
مونده شستن فرشا و پرده هاو گرد گیری اتاق ها...
عید داره مییییییییییاد
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 21:40 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 

 

بیا  از عشق بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده رو ابرا
.
.
.
.
...
.
.
.

کلا بیا منابع طبیعی رو از بین ببریم :)))))))
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 23:35 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
سلامم دوست جونیام

من چند روزی نیستممم یعنی مسافرتممم

میدونم دلتون برام خیلی تنگ میشه :))

ولی ایشالا هفته ی دیگه با یه آپ توپ بر میگردم

جیگر همتون

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 22:57 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
دقت کردین لب آدم هیچ وقت تبخال نمیزنه ؟؟ دقت کردین هیچ وقت روی دماغتون یه جوش گنده در نمیاد ؟؟
فقط زمانی این دو حالت پیش میاد که قراره فردا برید عروسی یا یه مهمونی درست حسابی :|
پس هیچ وقت نزارید لب و دماغتون بفهمه میخواهید برید مهمونی
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 23:9 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
به سلامتیه اون کسی خیلی دوس داری ولنتاین بهش کادو بدی
 اما نیستو داری حسرت میخوری
.
.
ولنتاین همه ی اونایی که  عشقولی دارن مبارک
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 14:51 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﮐـــﻮﮐــﻮ ﺳﺒﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ
چی ﻣﯿﺸﻪ؟؟
.
.
.
where is where is Vegetable
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 9:48 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 
چرا یک دانشجو نمی تواند درس بخواند؟

سال ۳۶۵ روز است در حالی که:

۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
...
۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.

۳- در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا”۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴- اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا”۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵- طبیعتا ”۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶- ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷- روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹- در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰- در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .

۱۱- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی می ماند.

۱۲- یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند
[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 23:34 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
میگم این ماهواره که چند روز پیشا فرستادن فضا اسمش "نوید" بود.
دو سال پیش هم یکی فرستاده بودن اسمش "امید" بود..
فکر کنم سال بعد نوبت "کامران و هومن" باشه ...
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:15 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
مصارف جعبه یکبار مصرف پنیر در اصفهان :
۱- خود پنیر
 ۲- قالب یخ
 ۳- جا قرصی
 ۴- جامدادی ...
 ۵ – جا ادویه
 ۶ – پیمونه برنج
۷ – نگهداری رب
 ۸ – نگهداری پیاز داغ
 ۹ – جا صابونی
 ۱۰ – کاسه حمام
 ۱۱ – تفاله گیر ظرف شویی
 ۱۲ – تحویل به بازیافت
 
 
پ.ن جنبه طنز داره ناراحت نشین یه وقتااااااااا
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 18:50 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
بچه ها میدونم قالب قبلیم خیلی خوشکل تر بود ولی یه بنده خدا که تازه وارده فکر میکنه وقتی قالب وبلاگ عوض میشه آرشیو هم پاک میشه

خواستم نشونش بدم که دیگه نگرانه آرشیو وبش نباشه !!

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:0 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
امروز نشسته بوديم سر ميز داشتيم ناهار ميخوريم!
واسم اس.ام.اس اومده نگاه ميکنم ميبينم بابامه!
متن اس.ام.اس: بابا جون عزيزم اون دیس برنج رو بده بياد سمت من!
من همينجور هاج و واج موندم!
ميخنده و بازم بهم اس.ام.اس ميده که:
... امروز همراه اول بهم 150 تا "مسيج" هديه داده گفتم حروم نشه !!!
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 22:56 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
میگن تو اینترنت ملی جهنم یه مرورگر سفارش دادن ، که استفاده ش برای عموم اجباریه ، اسمش هست Fire FuCks!  :دی
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 21:19 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
جهان سوم دقیقاً خونه ماست!!!
جاییکه مادر خانواده به پسرش تو انتخاب هدیه ولنتاین کمک میکنه!
اما دختر خانواده نباید هدیه اشو قبول کنه!چون ممکنه لـــــــــو بره!!
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 21:21 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 
پسر ، صبح موقع رفتن به مدرسه:
بابا پاهام حس نداره فکر کنم فلج شدم!میشه امروز مدرسه نَرَم؟!
بابا: پاشو بینم لندهور اگه بمیری هم باید بری مدرسه!!!

دختر ، بابا من نمیخوام برم مدرسه!!
... ... بابا : واسه چی دختر گلم؟؟
نمیخوام برم دیگه حوصله ندارم!
بابا : باشه عزیز دلم ، بگیر بخواب ، پتو رو بکش رو خودت سرما نخوری! خودم میام موجه اش میکنم :))
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:16 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
ساده لباس بپوش! ساده راه برو!
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:41 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 

ع.....ش.....ق.... علاقه ی شدید قلبی 

 دلم کشیده از این جور متنا بذارم!

 

گاهی می گویم هر جه بادا باد
من دوستت می دارم...
گاهی میگویی هرچه بادا باد
من قیدت را میزنم...
نمیدانم اما در این میان
...
... ... باد سوی کداممان را میگیرد!؟!
عشق مرا
یا
بی خیالی تو را..
 
 
...
 
 
 
قشنگ ترین کنسرت دنیا......
.
.
.
.
...
... .
..
.
.
صدای نفس نفس زدن تو در آغوشم بود
 
 
 
 
 
 
 
ابراز احساسات بیش ازحد،،،،
احساس بعضی ها را بی حس میکند
 
 
 
 
 
هیچ انتــــظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیــــــــست!
مسئله ،

خستــــگی از اعتماد های شکسته اســـت...
 
 
 
 
 
یه خیابون هایی ..
یه عطر هایی ..
یه آهنگ هایی ..
یه تیکه کلام هایی ..
یه لباس هایی ..
...
... یه کارایی ..
یه روز های خاصی ..
یه فیلم هایی ..
یه پارک هایی ..
یه عــــکــــس هایی ...
یه ....
اینا شاید هیچی نباشن ، ولی گاهی خیلی عذاب آورن برای ..
یه آدم هایی ...
 
 
 
 
 
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 21:59 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.
.
... .
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 9:47 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
آمریکایی ها یه کامپیوتر می سازن که می تونسته به هر سوالی جواب بده.


یه ‌ژاپنیه میاد درباره ربات سوال می کنه کامپیوتر به اندازه ده تا کتاب بهش اطلاعات می ده


آلمانیه درباره موشک سوال می کنه، کامپیوتر به اندازه بیست تا کتاب بهش اطلاعات می ده


ایرانیه میاد میشینه می پرسه چه خبر؟ کامپیوتره هر چی اطلاعات داره از اول تا اون آخر میده.
بعد ایرانیه میگه دیگه چه خبر؟
کامپیوتره هنگ می کنه

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 22:22 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
 

 

جشنواره فیلم جنتی :
-ماموتها عاشق میشوند!
2-من احمد 15 سال نوری دارم!
3-دیشب باباتو دیدم اسکندر!
4-پسر احمد دختر حوا!
5-جدایی هابیل از قابیل!
6-درباره عزی(عزراییل)!!!!!!

 

میگن فیلم "جدایی جنتی از دنیا" هم جایزه بهترین فیلم تخیلی رو گرفته!!!!


 

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 13:29 ] [ شــــــــــــــهرزاد ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

دوستی بهم گفت:
برای داشتن کسی که
تا به حال نداشتی
کسی باش که
تا به حال نبودی!

سلاااااااااااااااااام
من شهرزادم
دختری از فصل زمستون
نویسنده ی این وبلاک
خوش اووووومدیییییییین :)
امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم